که خودشو فراموش کرده رو فراموش نکردین و معذرت به خاطر
سر نزدن هام و اپ نکردنام این اخرین پستمه شاید به قول
مسافر مثل مینا دلیل قانع کننده ای نداشته باشم ولی وقتی
همه دوستام رفتن من چرا بمونم؟ و راستش دیگه حوصلشو هم
ندارم شاید بهتون سر بزنم و کامنت بذارم ولی حالا حالاها تو
این وبلاگ پستی نمی بینین.![]()
مرسی از همتون به خاطر این
همه محبت و دوستی
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود......
وقتی که بود نمی دیدی
وقتی می خواند نمی شنیدی
وقتی دیدی که نبود وقتی شنیدی که نخواند
چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال
در برابرت
می خواند و
می جوشد و
می نالد
تو چشمه ی آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید
چشمه ای که از آتش تو بخار شد و به هوا رفت
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت
وبعد... عمری گداختن از غم نبودن
آنچه که تا بود
ا ا ز نبودن تو می گداخت

آغاز ماجرا اینجاست
چه سخت تشنه ی جام محبتت بودم
سخن تمام نشد
ختم ماجرا پیداست
مرا رها کردی
مرا به مسلخ سلاخان چرا رها کردی ؟
مرا که رام تو بودم
گذشتم از تو
کنون کنار کویرم
کویری بی باران

دردم انقدر سنگین نبود
آه اگر می توانستی بفهمی
خنجرت آنقدر محکم نمی زد
تو اگر دیدگانی داشتی که می توانستی بنگری
اشکهای بی صدای مرا می دیدی
تو اگر شنوا یودی
زجه هایی را که گوش های مرا کر کرده است می شنیدی
و تو اگر صادق بودی سخن دروغ نمی شنیدی
و تو اگر درد را می چشیدی حاضر به نوشانیدن آن به من نبودی
و تو اگر لذت گرما را می فهمیدی مرا در میان سوزها رها نمی کردی
شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستوجو در کوچه های آبی
احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم
گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟
چرا ؟شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی ؟
برای چه ؟ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی حس کرد که تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با انکه می دانم تو هرگز
یاد من را با خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو :
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است
و من در اوج پاییزی ترین
ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟!!!!
شاید به رسم عادت پروانگیمان
باز هم برای شادی و خوشبختی و با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

ایستادن تا سحر گاه بر لب پرتگاه تا تو ایی و مرا به سقوط نزدیک کنی
انتظار چیست ؟
نشستن تا سحر گاه تا تو آی و مرا ز بوسه سیراب کنی
انتظار چیست ؟
جز دیدن تمامی درد های دلواپسی
انتظار چیست ؟
جز تا سحر گاه عطش عشق تو را بر کوله بار خود به دوش کشیدن
انتظار چیست ؟
جز تاوان تجربه های تلخ تو را بر روی لبان خود حس کردن
انتظار چیست ؟
جز به طلوع عشق دست نیافتن
انتظار چیست ؟
فقط تجربه ی دستهای زیبای تو در دستان تاول زده ام که همه درد های من
از عشق است عشق ،عشق ،عشق
انتظار چیست ؟
جز به گلو نی هجران تو دمیدن و مرا که سالیان دراز است در انتظارم تا تو
آیی ؟ می آیی ؟
آه که در آخر این سوال مرا از پا خواهد فکند . می دانم
تو همواره در ذهنم مثل یک خورشید می مانی که در آخر با کسوفی از
دیدگانم محو خواهی شد .این کسوف کی به پایان می رسد ؟نمی دانم
ما را دگر گله ای نیست از عهد شکنان
ما را دگر گله ای نیست از نامردی دیدن ها
ما را دگر گله ای نیست از دل شکنان
ما را دگر حوصه ای نیست
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

نوروز است آید که همه روز آید اما آن روز بیش آید
پیداست که اگر آن روز بر تن جامه ای نیکو بدارند و بوی
خوش بویند و مروای نیک کنند ،در نشستن ز جای ناپاک
و مرم به دور برند و آب ها را بهر کنند و ستایش های
بایسته را انجام دهند ،آن سال نیکویی بدیشان پیش رسد و بدی از ایشان بش دور سازد
بند هش ،بخش یازدهم
به روز فروردینگان (جشن فرود فروهر هاست که در پنج
روز آخر سال و پنج روز اول سال به زمین فرود می آیند
به همین جهت است که در روز هرمزد از ماه فروردین
برای خشنودی آنان فرایضی وضع شده است )همه ی
دیوان و دروجان بی هوش شوند ،که از روز اشتاد (روز
۲۶ از هر ماه )تا روز هیشتوایشت گاه (آخرین روز اسفند
ماه )آشموغان (کافران ،گنهکاران )آگاهی از این گیهان
ندارد و روز فروردینگان روان بهشیان ،همه این گیهان
آیند و هر یک به میهن (خانه ) خویش خرمی و رامشی
کنند ،و روان دوزخیان را نیز ، از وچر (حکم ، فتوا ) دادار
هرمزد ،ونند ایزد به این گیهان همراه روان بهشیان
فرستند و آن روان های دوزخیان نیز به میهن خویش
رامشی کنند ، چونان که کسی به سفر رود ،پس از
دیرزمان و چند سال ،از سفر به ده خویش باز آید با
فرزندان خویش خوشی و رامشی کنند . این چنین روان
دوزخیان خوشی کنند و به هنگام وداع پیش ونند
ایستندو سخن سپاسگزاری گویند ....................
و از این گیتی وداع کنند ، آیند تا روز فروردینگان از سال
دیگر که باز از روز اشتاد تا بامداد هیشتو ایشت گاه
،هست که در گیتی مانند ، رامشی کنند نیز آن روان
دوزخیان را اندر آن ده روز باییم و ترس ماند ،که پس از ده
روز روان را باز به دوزخ برند .......پس این گیتی فراز وداع
کنند و به جای خویش روند
((از آن روی دادار هرمزد به همه ی مردمان بهدین فرض
کرند کردن (نیکی و ثواب )برای خشنودی روان را گفته
است که به روز هرمزد ،ماه فروردین واج ونند ایزد را
خوشی دلی و رامشی فراز رسد ....)
امروز اورمزد است ای یار می گسار
برخیز و تازگی کن و آن جام باده آر
ای اورمزد روی بده روز اورمزد
آن شادمان کندم اورمزد را
مسعود سعد سلمان
نام کتاب :جشن های اب
نویسنده : هاشم رضی

پری رویان قرار از دل چو بستیزنند بستانند
به فتراک جفا دل ها چو بربندند بر بندند
ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند بر خیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر در بند درمانند در مانند

چه شوقیست در بودن؟
چکه چکه قطره قطره آب شدن فرسودن.
زندگی پرواز است زندگی مرگ را آغاز است
این همه آشفتگی این همه درماندگی
این همه آوارگی این همه سرخوردگی
ما همه بازیچه ایم ساکن یک کوچه ایم
من همانم که توام میخوانی تو همانی که منت میخوانم
ما همانیم که او خواسته است پیش از این بود که او میدانست
ما کجاییم ؟چرا بیهوده؟ابتدای رهی ناپیموده
رهی بی عاطفه و سرد و خراب
پیش روی من و تو نقش سراب
ما همه معترف هیچ و در وادی پوچیم
صف به صف منتظر و راهی کوچیم

نتونستم آخه شما از یه آدمی که دوبار سکته کرده چه انتظاری دارین ![]()
اگه خیلی کمه منو ببخش
![]()
![]()
![]()
امید عزیز :
می نویسم برایت تویی که احساس بودن را درک کرده ای تویی که درد را
می فهمی و با آن آشنایی
می نویسم برای تو تویی که دلت پر از زخمهای نا گفته است
تویی که دیده ای ندیده ها را و دیده هایی را دیده ای که او حتی قادر به
تصورش نیست
من صدای هق هقی را شنیدم که شانه های تو را به لرزه در آورده و تو
دیده ای آشنایی قریب آشنایی از
شهر غربت عشق آشنایی آشنا با گریه های شبانه
می نویسم برایت :
تویی که می شناسی ماهی کوچکی که گم کرده است راه خانه اش
تویی که دیده ای نقطه ی سفیدی که در خود حل کرده اش چند رنگی را
امید تو می رسی به حقیقتی که ناشناخته باقی مانده
و تو می رسی و تو می بوسی و تو می پیوندی
امید :
می دانم که بدون امید رندگی سخت است
می دانم که امید رفیق تیره بختانی است که کنار دستان ساقی می
نوشیده اند
می دانم که امید داروی شفای انسانهاست
می دانم می دانم می دانم
ولی یارای گفتنم نیست
این همه خوبی و پاکی را در یه نوشته نمی توان آشکار کرد
امید :
می دانم که خسته ای
خسته نباش
زیرا امید شفای درد های آدم هاست
امید سرابی است که اگر ناپدید شود همه از تشنگی خواهند سوخت
تو نذار بسوزند از نا امیدی
تو بمان با امید و عشق و زندگی
